X
تبلیغات
17سالگـے
تاريخ : پنجشنبه چهارم فروردین 1390 | 23:15 | نویسنده : محمد

از تهي سرشار ، جويبار لحظه ها جاري ست

چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب و ، اندر آب بيند سنگ ،

دوستان و دشمنان را مي شناسم من ، زندگي را دوست مي دارم ؛ مرگ را دشمن .

واي ؛ اما با كه بايد گفت اين ؟ - من دوستي دارم

كه به دشمن خواهم از او التجا بردن

جويبار لحظه ها جاري .

اخــوان ثـالـث

 



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 0:20 | نویسنده : محمد

چقدر زود گذشت ...

سهــ سآل پیش بود ، تو گیر و دآر امتحانات نهآیی بودیمــ...

قرآر بود از عید بخونیمــ برآی امتحانات با مهرداد

کلاس هآی کآنون قرار بود برگزار بشن ، عید باید میموندم خونهــ تنهآیی ...

و اون اولین سآلی بود کهــ تو خونهــ تنهآ بودمــ

بهمن مآه بود کهـ این وبلاگ رو سآختمــ کهــ تنهآیی هآم رو پر کنهــ

الآن کهــ دآرم میخونم متن های اولم رو میبینم کهــ چقدر لحن نوشتنم ، سبک نوشتنم و خیلی چیزای دیگهـ عوض شدهــ

اون روزآ برآی خودم می نوشتمــ ... 

یآدمهــ اولین کسی کهــ تو نت بآهآش آشنا شدم سپیدهــ بود

یهــ جآهآیی تو زندگی آدمآ ، واقعا تقدیر دخیلهــ ... 

اونمــ اونقدری کهــ فکرش رو نمی تونی کنی...

سپیدهــ و وبش شدن اولین دوستای من ، اونم با یهــ تصادف کهــ قبلا وب برای کسی بوده که سپیده باهاش در ارتباط بودهــ

چقدر دلم برآی اون روزآ ، برآی وب سپیده ، برای نظراتی کهـ واسش میذاشتم تنگ شدهـ

شآید اون محمد رو زیاد دوست نداشته باشم بنا به دلایلی ، ولی اون روزا رو خیلی دوست دارم تا یه مقطعی

گذشت و گذشت .... 

و حافظه ای که یاری نمی کنه برای اتفاقات بعدی ...

و امسال بهمن سه سالش کامل شد ...

و حالا باید اعتراف کنم هیچوقت فکر نمی کردم که سه سال بگذره و وبم بمونه و بنویسم داخلش...

تهش فکر میکردم مثل همه وب هایی که باز شدن و یه روزی تاریخ مصرفشون تموم شد ، اینم یه روزی حذف میشه

اما نشد ... 

یعنی هیچوقت نتونستم حذفش کنمــ...

اما دیگهــ نمیتونم اینجآ بنویسم ...

دنیآی این روزای من ، خیلی فرق کرده

خودم خیلی فرق کردم ،

و اینجا جایی برای محمد این روزها نیست ...

گاهی باید گذشت تا یه چیزی خوبیش ابدی بشهــ ... 

کهــ یه روزی خرابش نکنی که مجبور شی پاکش کنی

اینجآ دیگه به روز نمیشهــ ... 

هرچند کهــ کسی هم انتظار به روز شدنش رو ندارهــ ... 

که هیچ کسی محمد اینجآ رو یادش نمیاد

و هر شروعی یه پایانی دارهــ....

و

به پایان آمد این دفتر...



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 17:18 | نویسنده : محمد

آخرین روز سال .... آخرین پنج شنبه سال ...

دلم گرفتهــ ...

به این فکر کردم که امسال هم تموم شد و من هنوز زندهم ،

دلم گرفت از این کهــ چقدر زود تموم شد سال 92

از این که اگه بمیرم ، چقدر دلم برای سال 92 تنگ میشه

چقدر دلم پر شده از رفتن  ِ 92 !

شاید خوب نباشه ولی چشام بارونیهــ . . .

از خودم دلگیرم ...

از این که یه سال گذشت ولی هنوز بچهم ،

از این که یه سال گذشت و باز از خدا دورم ،

از این که یه سال گذشت و ...

چقدر سخته این روزای آخر سال ...

هیچوقت این روزا رو دوست نداشتم

و دوری این روزا رو سخت تر می کنهـ

می خوام آرزو کنم

آرزو کنم خدا تو سال 93 ، بهم آدم بودن رو ببخشهــ

بهم قدرت بده به بقیه کمک کنم ... بهم کمک کنه قدر پدر مادرم رو بدونم ... بهم بزرگی ببخشه تا بزرگ شم

آرزو می کنم خدا تو سال 93 ، بهم عشق ببخشهــ

که هر کاری می کنم ، هر حرفی می زنم ، هر نگاهی می کنم قشنگ بآشهــ

که کسی از من دلگیر نبآشه ، که هرکسی رو میبینم شآد بآشهـ

آرزو می کنم خدا تو سال 93 ، داشته هام رو حفظ کنه واسهم

زندگی شاد و آرومی رو که دارم ، کسانی رو که دوستشون دارم

آرزو می کنم آرزوهام همیشه قشنگ بآشه ،

همیشه دوست داشتن هام عآلی بآشن ، همیشه یادم بمونه که اگهــ بقیه رو دوست نداشته بآشم ، که اگه دوست داشتنی هام رو برای بقیه نخوام ، که اگه تلاشم رو برای کمک به بقیه نکنم خودم هم هیچی ندارم

آرزو می کنم همه بیمارها خوب باشن ، همه سلامت بآشن

آرزو می کنم همه عاشقا به عشقشون برسن ، همه اونایی که رسیدن ابدی و آروم بآشن

آرزو می کنم پدر مادرم سایه شون رو سرم باشهــ ، بابابزرگ و بی بی سایه شون رو سر هممون و دعاشون بدرقه راهمون

آرزو می کنم خدا تو تمام ثانیه هام بآشه ،

و آرزو می کنم شادی مون ، آرامش مون ، محبت مون ابدی شه :)

+ سبک تر نوشت آخر سال بود :)